تبليغاتX
عشق تبریزی
اخلاقی. عاشقانه. هنری
 

این راه غم   است خودت ببین آخرش رو به من بگو..................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:11  توسط مهدی | 

دوست دارم با تمام دل.................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:8  توسط مهدی | 

این منم که میخواد عاشق بشه...................................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:5  توسط مهدی | 
I LOVE YOU
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:7  توسط مهدی | 
پیش از اینکه ترکش کنی

          پیش از آخرین وداع .. یا آخرین نگاه

                              درنگ کن

                                       لحظه ای کوتاه درنگ کن...

و در چشمهایش دوباره نگاه کن

چه می بینی؟

هان ... چه می بینی؟؟؟

 

بیا دیگه ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 16:1  توسط مهدی | 

اینم آخرش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:59  توسط مهدی | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:55  توسط مهدی | 
زندگی همانند دریای بدون موج می مونه که وقتی عشق در اون ظاهر بشه به تلاتم در میاد و موج به وجود می آید .

مواظب باش دیگه عاشق نشی چون ممکن غرق بشی و من دیگه اونجا نیستم نجاتت بدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:48  توسط مهدی | 
m_amin's Avatar

چقدر دلم تنگ  شده برای روزای  گذشته

چقدر دلم برای  دلهره دیدن داشتن تنگ شده

دلم برای اینکه  دستم رو بگیری و بریم کافی شاپ تنگ شده

حتی دلم برای خودمم  تنگ شده  تو راست  میگی من  همون  گل عاشق اول اولا نیستم  . میدونی بین من و تو

چه  عشقی  بود  ِ  الانم هست  . آره  هست   فقط  ما نشونش  نمیدیم .میدونم بین ما فاصله نیست.

ما جفتمون تو این شهرشلوغ هستیم  جفتمون توی یه شهر هستیم اما  ۲ روزه که همدیگرو ندیدیم  . هم من هم تو  خوب  میدونیم اگه امروزم هم .........ولش  کن .

چقدر هوا سرده

و من چقدر از خودم دور شدم گاه سایه ای به من میگوید تو به خود رسیدی 

و  من همیشه  درگیر این سایه ها  هستم 

دوست دارم چنان شعری مرموز بسرایم  که هیچ کس درکش نکند  حتی تو

به راستی چرا از عقربه های ساعت تمنای تند تر راه رفتن را ندارم 

سایه ها به من خیلی نزدیک هستن   نمیدانم تو را به  مجازات ببرم  یا خود را ...یا هر دو

میدونی  من و تو خیلی  گناه کاریم  هر  دو نفری  که  یه تبر   بردارن و محکم  به تنه درخت عشقشون

بزنن  و بگن   خوب  ما زدیم  درخت  درخت  نبود  که  زخمی شده  گناه کردن  یه گناه بزرگ.

فرزان ؟  یادته  رفتیم فرحزاد  ؟  یادته  برام عروسک خریدی ؟  یادته ...؟ یادته.....؟

دیگه نمیتونم بنویسم ...............

عاشقانه  دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:45  توسط مهدی | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:43  توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا تو تمام کردی مهربانیت را در حق من

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
اخلاقی
هنری
عاشقی
عاتفی
نرم افزار
اموزشی
زندگانی
فردی
سرگرمی
گروهی
نواختها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM